داستان کلاغ
بسم الله:
زمستانی سرد،
کلاغ غذا نداشت
تا جوجه هایش را سیر کند...
ناچار گوشت بدن
خود را میکند و به جوجه ها میداد،
زمستان تمام شد
و کلاغ مرد،
جوجه ها زنده
ماندند و گفتند:
خوب شد که مرد،
خسته شدیم از این غذای تکراری.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۱ ساعت 17:22 توسط رهگذر
|