وصال
بسم الله:
خیلی محکم تر از قبل قدم بر میداشت....
گویی که خدا مدام در گوشش زمزمه میکرد من هستم عزیزم نگران هیچی نباش.......
و با لبخندی دو برابر بر روی لبهایش در پیمودن مسیر خود مصمم تر شد
و آنقدر مطمئن بود که میدانست پایان این راه وصال محبوبش است آنگونه که فقط خودش باشد و خدا
هر چند که دیگران او را " شهید گمنام" خوانندش.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۱ ساعت 8:59 توسط رهگذر
|